بایگانی برای ‘شعر’ دسته

سه شنبه, ۵ مرداد ۱۳۸۹

کجاست بام بلندی ؟
و نردبان بلندی ؟
که بر شود و بماند بر سر دنیا
و بر شوی و بمانی بر آن و نعره بر آری :
هوای باغ نکردیم و دور باغ گذشت

منصور اوجی

:: عکس آرشیو، جاده الموت

دوشنبه, ۱۴ تیر ۱۳۸۹

همان بهتر
که نیایی
اصلا اگر تو بیایی
من دیگر
منتظر چه کسی باشم ؟!

اگه زندگی به همین سادگی بود چه خوب بود . اول یکطرفه ، بعد قطع کامل !. گاهی همراه اول هم میتونه بهترین معلم باشه .

عصر امروز

شنبه, ۱۲ تیر ۱۳۸۹

لحظه های دمخوری با کسی چون احمد پوری ، همین سود که عطر و بوی تازگی احساس رو بشنوی و با کسانی چون نزار ، لورکا ، السمان و … همنشین باشی ، داشته باشه برای متبلور شدنت کافی که هست هیچ ، چه بسا غلیان هم داشته باشه .
از رسول یونان حرف زد و از کتابی که از اشعار او جمع کرده و چند شعر هم برام خوند . شعرهای رسول یونان رو هم آشنا می بینم . عطر و بوی امروز رو میده و همین کوچه پس کوچه های خداحافظی و سلام رو .
احمد پوری با شعر ” هوا را از من بگیر ، اما خنده ات را نه … لورکا ” به قلب همه ی آدمای منتظر وارد شد . تاثیر این جمله ی لورکا رو همه درک کردیم گمونم . نه ؟

تو ماه را
بیشتر از همه دوست داشتی
و حالا
ماه هر شب
تو را به یاد من می آورد
می خواهم فراموشت کنم
اما این ماه
با هیچ دستمالی
از پنجره ها پاک نمی شود.

رسول یونان

احمد پوری

دوشنبه, ۲۴ خرداد ۱۳۸۹

بلقیس الراوی
بلقیس الراوی
بلقیس الراوی
آهنگ نام او را دوست داشتم
بارها زیر زبان می نواختمش
نام من در کنار نام او
به وحشتم می انداخت
چون وحشت گل کردن دریاچه ای زلال
ناساز کردن سمفونی زیبا

نزار قبانی

شاید سالهاست که این ابیات رو می خونم و میشنوم . شنیدن اش اما از زبان احمد پوری مترجم، چیز دیگری بود . کافیه سرت رو بندازی پائین تا صدای خود نزار و لحن پر اضطراب عاشقانه اش رو برای بلقیس ، از زبان خودش بشنوی .

اولین کارگاه “عکاسی مستند پیشرو” با حضور علی اکبر شیر ژیان و حسین فاطمی