سرزمین خورشید – کابل ۸
شنبه, ۳۱ مرداد ۱۳۸۸داریم با بچه ها آهنگ وفای استاد رو میشنویم … شیدای توام ، تاج سرم بیا به سرم . رسوای توام چشم ترم بنشین به برم … نمیخواستم با این جمله شروع کنم اما شد . دست من نبود . خلاصه اینکه بعد از ۱۰ روز کار نسبتا پر ساعت ، امروز گفتم کمی از حال و هوای خودمون بگم که البته کلی اش رو نشد و نمیشه نوشت . همین بس که بگم توی حیاط محل اقامت یه قفس هست که چنتا قمری و مرغ عشق اسیر اما با حال هست . صبح ها معمولا صبحانه رو کنار این قفس میخوریم .
سر کوچه وقتی ظهر ها میاییم ، یه چنتا کبابی هست که با یه تیکه دمبه لای زغال چنان بو بلنگی راه میندازن بیا و ببین . علیرغم کثافت خالصی که محیط و در و دیوراش رو برداشته اما کبابش انصافا دبشه . بگذریم که حنیف خیلی دل خوشی نداره و یک شونزدهم ما میخوره . اما محمد هم پای خوبیه و پا به پا میاد . روی کباب و فلفل هم یه پپسی پاکستانی و اینا . حتم دارم دلم برای مهربونی این آدمها تنگ میشه .
این پرتره نگاری حنیف از موجود در حال انقراض و نادری است که در کابل دیده شد امروز .
محمد اسم این خانم نسبتا محترم رو کاترینا گذاشته . کاترینا رو هر روز وقتی میاییم هتل میبینیم . چسبوندنش پشت شیشه یه مارکت . بیچاره اگر میدونست عکسش رو کجا میچسبونن و کیا [ کرگدنها ] باهاش عکس میگیرن ، خودکشی میکرد .
وسطای کوچه ما که سرک گلفروشی میگن بهش ، یه تلمبه ی آب هست . البته توی همه ی کوچه ها کم و بیش هست . ظاهرا این تلمبه ها یادگار دوران جنگ با شوروی است . هنوز هم سالم و قبراقه و کار میکنه . مردم آب روزانه و خوراکیشون رو از این محل تامین میکنن . مزه ی آب این تلمبه ها کمی تلخ و شوره .
گزارشهای تکمیلی از حودمون رو متعاقبا به سمع و نظر خواهم رسوند .
























