رجب علی
بابا من اصلا جانباز نیستم که . یواشکی از بیخ گوشم رد شده . کمی سینه و نفسم تنگ شده . بیا ببرمت بیمارستان … تا یه عالمه عکس ببینی اونجا . بچه هایی هستند که دارن از تنگی نفس جون میکنن . منم اول اینجوری بودم . خونواده خانمم طلا ملاهاشون رو فروختن برام از ژاپن این کپسولو خریدن . خیلی خوب شدم . راحت مسافر کشی میکنم . من حتی کارت طرح ترافیک جانبازا رو هم نگرفتم . من با خدا معامله کردم . به اینا ربطی نداره ! .
اینا حرفای رجب علی … بود که خس خس نفس میکشه و حرف میزنه . یه راننده تاکسی با شرف و غیرت که با خداش معامله کرده . حتی در اداره جانبازان رو هم نمیدونه کجای تهرونه .



۱ آذر ۱۳۸۸ در ۱۲:۰۰
good one
۵ آذر ۱۳۸۸ در ۱۳:۱۷
من هم قسمت شده یک بار سوار تاکسی ایشون بشم. خیلی ناراحت بودن از وضعیت فعلی ایران.